از اولین روزهایی که به عنوان معلم رفتید سرکلاس بگید!
چه حس و حالی داشتید؟ ![]()
بر شما و شاگرداتون چه گذشت؟ ![]()
تمام جملههایی که باید میگفتم رو روی کتاب درسی تقلب نوشته بودم
![]()
رفتم سرکلاس
شروع کردم حرف زدن و اسمم رو روی تخته نوشتن
یهو یکی از بچهها صدام زد
دلم میخواست همونجا فرااااار کنم
(با اینکه اصلا آدم استرسیای نبودم!)
برگشتم!
هیچی نگفتم!
فقط حس میکردم با چشمام دارم التماسش میکنم که منو به چالش نکشه
اما الان حتی یادم نیست چی پرسیده…
بعدش میگفتن خانم بازی کنیم
اما من آماده نبودم! اصلا فکرشم نمی کردم همون جلسه اول نیازی به بازی باشه…
اشتباه میکردم!
شما اشتباه منو نکنید…
من سال ۷۹ اولین روز تدریسم رو گذروندم.
یادمه یککلاس اول ۶۳ نفره.
خیلی انگیزه داشتم و از تربیت معلم تازه فارغ التحصیل شده بودم.
وقتی وارد کلاس شدم ، شروع کردم به شعر و شادی .
چیزهایی که تو ذهنم برای روز اول برنامه ریزی کرده بودم رو دوست داشتم یکی یکی انجام بدم .
اما همون فعالیت اول که معرفی خود بچه ها در قاب خاطره ای که آماده کرده بودم ، بود ، تا زنگ آخر طول کشید ![]()
اما خداییش سال خوبی رو کنارشون داشتم و قشنگ همون سال اول پخته شدم.
تعداد بالا و هر کدام چالشی مختص خود
بتونم بازم از سال اول تدریسم میگم براتون پر از خاطره های تلخ و شیرینه😅
آخیییی خانمیعقوبیان من سال ۷۹ به دنیا اومدم:see_no_evil_monkey:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلییی دوست دارم بشنوم از تجربیاتتون
حکم گنج رو برای ما داره
چون کلاسهای درس باز داره به شلوغی اونوقت ها میشه…
زنده باشید ![]()
چشم حتما ![]()