یادمه یه بار یه دانش آموز کلاس اولی داشتم که به کم بودن تکالیف خونه اعتراض داشت! ![]()
هر بار هم که میگفت:« خانم زیاد بگید!» با همه همکلاسیهاش به چالش میخورد و کلاس میرفت رو هوا!
.
.
.
تا اینکه یه بار رفتم نزدیکش و شنیدم زیرزیرکی میگه:« من چیکار کنم؟»
گفتم:«چیو؟»
و فهمیدم که مامانش تو جلساتمون نبوده و از این بچه قبول نمی کرده تکالیف کمه ![]()
یادمه یکی از بچه ها خیلی از اول سال ساکت بود و خیلی گوشه گیر!
خیلی سعی کرده بودم به حرفش بیارم
اول با سوال پرسیدن و خطاب قرار دادن. جواب همه سوالات رو با صدای خیلییییی آروم میداد که همکلاسیهاش دائم نمیشنیدند و مجبور به تکرار میشد! این روش جواب نمیداد! بیشتر تو خودش فرو رفت…
بعد رفتن سراغ بازی! برعکس اکثر بچهها از هیجان و شلوغی کلافه میشد! گاهی که به چهره اش نگاه می کردم حتی ترس میدیدم!
با مادرش صحبت میکردم میگفت خیلی راضیه و پسر خوبیه و اصلا کارخرابی و شیطونی نمیکنه! اعتقاد داشت پسرش دور از حاشیه است و به این افتخار میکرد!
منم پسرش رو دوست داشتم. چهره خیلی معصوم و دوست داشتنیای داشت و واقعا زحمتی برای من ایجاد نمیکرد تو کلاس!
اما ته دل معلمیم نگران بود…
یه مدت تمرکز کردم رو درساش تا بتونم از این نظر بهش نزدیک شم و بپرسو چرا پیشرفت یا پس رفت داشتی تا بتونم به دلش راه پیدا کنم!
پسر بچهها رو هم که دیدی؟ سرسختند در این باره!
اما شگفتی اینکه هیچ تغییر خاصی ایجاد نمیشد تو درساش تا بتونم بهش دستاویز بزنم!
سرتون رو درد نیارم!
یه بار آخر وقت دیدم همه دارن میرن خیلی عادی ازش خواستم بره از دفتر چسب بیاره برام. تا بیاد بچهها رو راهی کردم و ازش پرسیدم: میخوای از این به بعد مسئول چسب بچهها باشی؟
خیلی مودبانه جواب داد بله!
بعد ازش پرسیدم دیگه دوست داری مسئول چه چیزایی باشی تو کلاس؟ و یه ذره باهاش حرف زدم
باور کنید خیلی معمولی!
اما از اون به بعد تا منو میدید لبخند میزد!
و یه ذره با ما گرمتر شد ![]()
من آنقدر همیشه عجله دارم به خاطر مشغله ام که گاهی وقتی ارباب رجوع بهم مراجعه می کنه ، اولین جمله رو که میگه ، من جواب رو میدم و گاهی باعث ناراحتی شون میشه .
یک بار یک خانم مسنی اومدند مدرسه و سراغ مدیر مدرسه رو گرفتند…
شروع کردند چه مدرسه تمیزی . چه دلنشین . چه جذاب و…
تو ذهنم پر از پاسخ های آماده شده بود. اگر گفت ثبت نامی دارم ، ما به جز چهارم دیگه جا نداریم. …
اگر گفت یه دختر دارم با فلان مدرک برای کار بیاد ، باید با حراست اداره هماهنگکنه…
و…
دوست داشتم جمله اصلی رو بگه تا من جواب از پیش تعیین شده خودم رو بگم …
اما ایشون با کمال خونسردی از هر دری صحبت می کردند و من پا به پا می شدم که سریعتر تکلیف این مکالمه رو روشن کنم و به کارها بپردازم ولی به خاطر حفظ کرامت نفسشون سکوت کردم و گوش می کردم.
ایشون هم می گفتند و می گفتند …
یعنی برای خواستگاری یکی از معلمان آمده بود…
چرا حرف اصلی رو نمی زد…
دلم نمی خواست صحبت شون رو قطع کنم ،
و من در ذهنم … یعنی برای چه مدرسه اومده بود…
شاید صدای بلندگوی مدرسه اذیت شون می کنه…
شاید ازدحام خودرو های سرویس و والدین ، مزاحم رفت و آمدشان می شود…
وقتی دیدم جمله ای که بتوانم پاسخ های از پیش تعیین شده را بگویم به زبان نمی آورد ، تا خودآگاه جذب مهربانی نگاه و لطافت کلامش شدم.
چه قدر خوب از مدرسه تعریف می کرد.
تک تک برنامه ها و جملات ما پشت بلندگو رو از حفظ بود . خوب تک تک بچه های شیطون مدرسه رو می شناخت …
از هر دری از مدرسه سخن می گفت …
بالاخره آخرش گفت : ممنون دخترم که حرفام رو گوش دادی ، کلی سبک شدم…
برم خونه غذام رو گازه…
و من بهت زده نگاهشان کردم.
وقتی داشتند می رفتند، لبخندی از سر رضایت زدم . درس بزرگی گرفته بودن، با خودم گفتم : همیشه لازم نیست جواب بدی ، گاهی باید گوش کنی
و این درس بزرگی بود.
