برام یه تجربه اتفاق افتاده جدیدا که میخوام در این باره باهاتون به اشتراک بذارم
دوتا دختر نوجوون تو یه کافه پروژه تولید محتوا و رسانه گرفته بودند
از قشنگی دنیا و دغدغهها و رفاقتشون که بگذریم، یکی از این بچهها بخاطر مشکلاا طلاق پدر و مادرش تنش ذهنی خیلی زیادی داشت، به خودش آسیب میرسوند و خلاصه با تیپهای پسرونهای که از لج باباش میزد تو یه شهرستان خیلی کوچیک که برای سفر چند باری تو تابستون مرتب رفتم حرفش بین مردم پیچیده بود!
اما دوستش واااقعا با صبوری و صبوری و صبوری
با خونواده خودش حرف میزد تا شرایط رو بپذیرن و مطمئن باشن همه چیز امنه و داره کمک دوستش میکنه
کار و مسئولیت بیشتری تو کافه قبول میکرد تا فشار کاری هم به دوستش افزوده نشه
از اونطرف با پدر و مادر و پدرپزرگ و مادربزرگ رفیقش هم کلنجار میرفت تا بتونه تغییری به وجود بیاره
یه ذره بدتایم بودن🥴
یه ذره بددهن بودن😅
اما فوق العاده بودن!
فوق العاده یاد میگرفتن
فوق العاده گوش میدادن
فوق العاده سوال میپرسیدن
و عجیب برای هم امن بودند
این منو شگفتزده کرد
امیدوارم تلاشهاشون نتیجه بده و پیجشون بالا بیاد واقعا